تبليغاتX
آشفتار

 ...و او را در تاریکی های سه گانه آفریدیم....
 قرآن
     

 

یک: شلوارک نارنجی در وایتکس

نه در موج هایش برای تو خنده ای
نه گریه ای بر دامن ات
می دانستی باران بر کویر نمی بارد
نمی دانستی حتی اگر اقیانوس اش باشی

 

دو: تو پرونده ی منی

احضاریه های دادگاه پی درپی می رسند
تا دوباره به یادم بیاورند
کسی که بیزارم از دیدن اش
می خواهد همیشه ببیندم.

 

سه: من تهران ام

بی خوابی
نرم
مثل خواب می آید
بالشی پر از کابوس برایت می آورد
و به دیوانه خانه ی خواب هایت
باز می گردد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 14:35  توسط حسين مکي زاده  | 

کنث رکس راث (1982 – 1905  Kenneth Rexroth)

ملقب به "پدر خوانده ی بیت ها"، متولد 1905 ایندیانا-آمریکا. پسر با استعداد نسل بیت که از هفده سالگی درگیر فعالیت های آنارشیستی، انتشار مجموعه شعر و مقاله و ترجمه بود. علاوه بر اینها وی از بنیانگذاران "مرکز شعر سان سانفرانسیکو" San Francisco Poetry Centerمحسوب می شود. انجمنی که تاثیر به سزایی در نشر و گسترش آثار شاعران هم نسل او داشت. به خاطر حضور درخشانش در Cellar jazz club رکس راث بعدها به "پدرخوانده بیت ها" ملقب شد. منتقدان  تاثیر آثار و اندیشه های او بر شاعران و نویسندگان نسل بیت و جنبش بیت را غیر قابل انکار دانسته اند.
رکس راث در شعر زبانی ساده و بی پیرابه و با حسی تغزلی – نیمه اروتیک برگزیده است. مارک روزنتالMark Rosenthal منتقدادبی، شعرهای رکس راث را نمونه "یک اثر بیت تغزلی" نامیده است.

 ترجمه این دو قطعه برای من تمرینی در "لحن ورزی" بود.  

فرار

لای موهای روشنت که ریخته روی پیشونی ات
قطره های بارون برق می زنه
چشات خیس و لبات سرد و خیس
گونه ات سفت شده از سرما
چرا تا این موقع بیرون موندی
چرا بعد از ساعت ها قدم زدن توی باد و  بارون
تو تنها کسی که نیمه شب به من پناه آوردی
لباس و جورابات رو دربیار
روی صندلی کنار آتیش راحت تکیه بده
من پاهاتو توی دستام گرم می کنم
من سینه و رون هات رو با بوسه هام گرم می کنم
کاش می شد توی قلبت آتیشی روشن کنم
که هیچ وقت خاموش نشه
کاش می شد مطمئن بشم
یه آهن ربا توی وجودت هس که همیشه تو رو به خونه می کشونه.


پریشانی

در سرخی ملایم سپیده دم از کنار خانه ات می گذرم
پنجره ها باز و پرده ها کشیده
نسیمی نرم از دریاچه
مثل نفس های تو بر گونه ام.
تمام روز در گاه و بی گاهِ بارن ریز قدم می زنم
لاله ی سرخی از پارک متروکه می چینم
قطره های روشن باران بر گلبرگ ها
در ساعت پنج این رنگ تنهایی است در شهر
غروبی بارانی از کنار خانه ات می گذرم
می توانم ببینمت کمرنگ، در حرکت از پشت پرده های روشن.
آخر شب جلوی کاغذی سپید می نشینم
تا وقتی که گلبرگی سرخ پیش رویم پرپر شود.

Runaway 

There are sparkles of rain on the bright
Hair over your forehead;
Your eyes are wet and your lips
Wet and cold, your cheek rigid with cold.
Why have you stayed
Away so long, why have you only
Come to me late at night
After walking for hours in wind and rain?
Take off your dress and stockings;
Sit in the deep chair before the fire.
I will warm your feet in my hands;
I will warm your breasts and thighs with kisses.
I wish I could build a fire
In you that would never go out.
I wish I could be sure that deep in you
Was a magnet to draw you always home.

Confusion 

I pass your home in a slow vermilion dawn,
The blinds are drawn, and the windows are open.
The soft breeze from the lake
Is like your breath upon my cheek.
All day long I walk in the intermittent rainfall.
I pick a vermilion tulip in the deserted park,
Bright raindrops cling to its petals.
At five o'clock it is a lonely color in the city.
I pass your home in a rainy evening,
I can see you faintly, moving between lighted walls.
Late at night I sit before a white sheet of paper,
Until a fallen vermilion petal quivers before me.


+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:45  توسط حسين مکي زاده  |