تبليغاتX
آشفتار

روح بلند رضا رحیمی، آدم جالب، شاعر اندیشمند و منتقد به ملکوت اعلی پیوست.

 

"با داس نقره فامی

که در گنجینه پنهان است

بر تخته سنگ بنفش آسمان

لبخندی بخراش"

 

رضای عزیز من همیشه سعی کردم این لبخند رابخراشم حتی اگر شده با تیغ بر چهره ی آدم ها.  همیشه به یادت هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 10:53  توسط حسين مکي زاده  | 


و عیسی او را گفت هر آینه پیش از آن که امشب خروس دو بار بخواند تو سه بار مرا انکار خواهی کرد
انجیل متی - باب ۲۶

 

و چیز بزرگی است عشق، حتما

که از افغانیان و بچه پولدارها

تا شاعران و نویسندگان بزرگ یزد

حس اش را کرده اند!

چیزی بس بزرگ!

از سطل زباله ی آبی رنگ خانه ی من هم بزرگ تر

شاید برای همین است

که بیش از سه بار

از تفاله های بجا مانده پر و خالی شده است!

سوژه های جلق برای گربه های زباله گرد

چیزی بس بزرگ

آن قدر که روح گوبلز شاد می شود

ریسه می رود از خنده در دوزخ

"ایش لیبه دیش! ....

دو لیبس میش نیش! ...

آختونگ!"

34 اینچ بزرگ تر از حرف های رییس جمهور!

چیزی بزرگ

که در شعر من نمی گنجد اما

در مانتو و شلوار تو...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:20  توسط حسين مکي زاده  | 


مرگ دنباله دارم اینجا

ادامه در شعرهای آینده می افتم

با خود مرده ای ادامه دارم

اگر به قتل برسم

تنها پلیس و خانواده ام را درگیر کرده ام

 

خودم؟           اتفاقی در اشیا

از بغل گوشم می گذرم

بر تخت بیمارستان

می خندم به سکوت مسخره ی کوما

و چشم های شما

 

پنجره را باز کن پرستار

بگذار باد در بوی کاج ها مرا به خانه ام ببرد

و مطمئن باش

ازخبر قتل خود نمی میرم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 5:34  توسط حسين مکي زاده  |